X
تبلیغات
عاشق تنها





 

صدای جاده ای که در افق تنیده

و نگاه مات و مبهوت آن به دوردست ها رنگی غریب به چشمانم میدهد !

بوی غربت تمام مشامم را احاطه کرده ،

و هیچ جایی برای خودنمایی بوی آشنایی برایم نگذاشته ...

تمام دلم مالامال آشوب شده و ترانه ی دریا برایم اندوهگین !

دیگر موسیقی باد

و رقصیدن شاخه ها برایم جذابیت ندارد ...

دیگر هیچ گلی نمیتواند احساس جدیدی در درونم پدیدار کند ...

انگار از دنیا برایم یک خورشید سیاه وآسمان خاکستری و غم وغم و غم مانده .

گویی حتی گوشهایم یارای شنیدن صدای خنده را ندارد .

چه رسد که لبانم توان خندیدن را داشته باشد !!!

آه و اندوه سراسر وجودم را غرق در خود کرده

و هیچ نور امیدی به چشمان کور و اکنده از ناامیدی ام نمیرسد .

تمام درها برایم تبدیل به دیوار شده که دیگر عبور از آن مقدور نیست !

وای  وای  وای ......!!!

هزاران وای براین روزگار  ...

روزگاری که مرا در خاک سرد و خشک کرده .

روزکاری که مرا از تنها یار و شریک تنهایی هایم جدا کرده !

خدای من .............

کاش میشد انتقامم را از این روزگار بیمرام میگرفتم !

کاش حتی کمی سوی خوشبختی می آمد و چشمانم را نوازش میکرد ...

اماااااااااا ..............

اما حتی خوشبختی هم به خود این اجازه را نمیدهد

که درنبود تنها عشقم

به من سر بزند !!!!!!...........

                                  و باز من درد را از هر طرف نوشتم دردبود ........

نوشته ای از یك عاشق به نام :علی ..عزیزی| دوشنبه نهم آبان 1390 | 22:43 | + | موضوع:

 

    

 

   سلام به دوستان گلم بدبخت  روزگار هستم

می خوام بااین وبلاگ به زودی بدبختی هامو بنویسم خوشحال میشم کمکم کنید

نوشته ای از یك عاشق به نام :علی ..عزیزی| دوشنبه نهم آبان 1390 | 22:45 | + | موضوع:

شب تلخ وداع  


سالها میگذرد از شب تلخ وداع

از همان شب که تو رفتی و به چشمان پر از حسرت من خندیدی

تو نمیدانستی

تو نمی فهمیدی

که چه رنجی دارد با دل سوخته ای سر کردن

رفتی و از دل من روشنایی ها رفت

لیک بعد از ان شب

هر شبم را شمعی روشنی می بخشید

بر غمم می افزود

جای خالی تو را میدیدم

می کشیدم آهی از سر حسرت و می خندیدم

به وفای دل تو

و به خوش باوری این دل بیچاره خود

ناگهان یاد تو می افتادم

باز می لرزیدم

گریه سر می دادم

خواب می دیدم من که تو بر میگردی

تا سر انجام شبی سرد و بلند

اشک چشمان سیاهم خشکید

آتش عشق تو خا کستر شد

یاد تو در دل من پرپر شد

اندکی بعد گذشت

اینک این من...تنها...دستهایم سرد است

قدرتم نیست دگر...تا که شعری گویم

گر چه تنها هستم

نه به دنبال توام

نه تو را می جویم

حال می فهمم من...چه عبث بود آن خواب

کاش می دانستم عشق تو می گذرد

تو چه آسان گفتی دوستت دارم را

و چه آسان رفتی...

کاش می فهمیدی وسعت حرفت را

آه...افسوس چه سود

قصه ای بود و نبود ...


پریا یه دریا ... تنهاترین تنها

نوشته ای از یك عاشق به نام :علی ..عزیزی| دوشنبه نهم آبان 1390 | 22:8 | + | موضوع: |

 

سلام

مي نويسم آخر خط- مي نويسم پايان  ولي نمي گويم خداحافظ...اما مي ترسم مرا پيدا نكني(خداحافظ كسي كه مرا پيدا نكردي)

مطالب اين وبلاگ به وبلاگ ديگري منتقل شده..غصه نخور مي توني بازم با نوشته هام گريه كني و بخندي و اين جوري كه ميخواي سرگرم بشي!

 نام اول اين وبلاگ اسمش "كوچه پس كوچه" بود و اسم وبلاگي من هم "كوچه گرد"..از اون وقتها خيلي مي گذره

تمامي رد پاهاي كوچه گرد داره پاك ميشه...ايميل كوچه پس كوچه هم مدت زيادي است حذف شده...فقط يك نام به جا گذاشته بودم اونم همين جا همين ادرس!

 

هنوز احساس ميكنم نام  كوچه گرد براي خيلي از قديمي تر ها اشنا باشه و از ياد نمي ره...مثل شاه دل

نوشته ای از یك عاشق به نام :علی ..عزیزی| دوشنبه نهم آبان 1390 | 22:8 | + | موضوع:

درد غم  

 

درد - غم و قصه - مشکلات - نیاز

 من با تک تک این واژه ها زندگی کردم،بزرگ شدم

 همه ما با این جملات آشنائی کامل داریم.....همه ما حداقل میلیون ها بار با این موهبت های الهی دست و پنجه نرم کردیم.....

 همه ما روزی با اشک و آه با این قوانین روبرو می شویم و روزی دیگر با تجربه و پیروز..........

 همه ما میدانیم که هیچ تاریکی و شبی همیشگی نیست

 همه ما میدانیم بعد از هر غم و قصه ای آرامشی خواهد رسید. مهم نیست چقدر تا روشنی و آرامش فاصله داریم مهم این است که روزی تجربه اش خواهیم کرد.

 پس بهتر نیست به جای دوره هر صدم ثانیه تاریکی به انتظار روشنی و آرامش بنشینیم و امیدوار باشیم شاید همین فردا خورشید طلوع کند.

 گاهی مواقع آنقدر خود را در عمق تاریکی گم می کنیم که ساده خود را و خودی ها را فراموش می کنیم....خیلی ساده از روزنه ها می گذریم....گاهی مواقع باید بجای گرفتن دوربین برای دیدن دوردست باید عینک به چشم بزنیم و مقابلمان را بهتر ببینیم.

 یاران تنهاترین غریبه شما بگوئید در جهانی که با نظم بی نظیری مدیریت میشود کجای آن نقصی دیدید که توسط دوره کردن غم و قصه تغییر کند ؟ پس برای چه ادامه می دهیم به فکر و سخن گفتن بیهوده در باره این موارد

 من از همین کره خاکی ام ،از همین قاره ، از همین کشور ،از همین نژاد .........من با غم بدنیا آمده ام اما با غم نخواهم مرد

 زیرا باور دارم هرچه قدر غم من بزرگ باشد جهان و خالقش بزرگ تر از آن است، که نتواند من را یاری دهد

 شاید این یاری نزدیک نباشد، شاید این یاری در دست کسی یا کسانی باشد......من و تو از این شاید ها هیچ نمیدانیم!!! تا آینده آن را برایمان روشن کند. و آنگاه که آینده می رسد به گذشته میخندیم به تصوراتی که حقیقت نداشتند

 در حالی که می توانیم این تصورات باطل را از آغاز کنترل کنیم و کمک کنیم به زودتر رسیدن و حل کردن مسائل

یاران تنهاترین غریبه بیائید بیهوده غم و قصه را میهمان ذهنمان نکنیم، نمیگویم دیوانه وار بخندیم و دل خوش باشیم به تخیلات نمی شود با دل خوشی هزاران جرم قتل و تجاوز و اسید پاشی و هزاران مسائل دیگر را یک روزه حل کرد

 اما میتوان با تغیر خود با فکر به ترمیم و بازسازی انسانیت، فرهنگ و رفتار خود را تغییر داد...اول از شخصی که جلوی آینه است باید شروع کرد.... و یقین دارم که با دست روی دست گذاشتن و گریستن و سخنرانی و گله از غم و قسه و کمبودها نمی توان هیچ نیروئی برای تغییر پدید آورد که حتی یک پر را جابجا کند

 عزیزترین بهانه زندگیم فکر کردن به کوه مشکلات ذره ای را در جهان هستی جابجا نمیکند.اما من و یاران این کلبه معتقدیم که باور تغییر و امید می تواند حتی کوه مشکلات به خاک بدل کند

نوشته ای از یك عاشق به نام :علی ..عزیزی| دوشنبه نهم آبان 1390 | 22:0 | + | موضوع:

 

 

گر خواهي که جهان درکف  اقبال تو باشد

خواهان کسي باش که خواهان تو باشد

يه حرفي مونده تودلم  ________مي خوام که تقديمت کنم


مي خوام بشم مثل خودت________يه خورد تقيرت کنم


چطور دلت آمد منو_________بفروشي به کس ديگه


ولم کنيد روزهاي سخت_______بگو که اسم اين چيه


مي خوام بگم با عشق من_____چه بازي ها نکردي تو


پيشه غريب واشنا_______رفتي له کردي منو


رفتي نذاشتي که دلم______از عاشق هات بخونه


مهلت ندادي به دلت______اين دفعه عاشق بمونه

نوشته ای از یك عاشق به نام :علی ..عزیزی| دوشنبه یازدهم دی 1378 | 0:0 | + | موضوع: |